شنبه 9 بهمن 1389

اسیر از مهستی

   نوشته شده توسط: علی غم زاده    

از نگاهت عاقبت رخ بردم
همه نامه هاتو سوزوندم
پر دادم قناری های خسته رو
توی باغچه گلا رو خشكوندم

می دونستم كه اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری

گفتی كه سپر بلاتم
هر جایی بری باهاتم
همسفر با لحظه هاتم

می دونستم مرغك وحشی من
روز و شب شوق پریدن داشتی
می دونستم تو بهار عشقمون
قصد از ریشه بریدن داشتی

می دونستم كه اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری

حالا كه هستی اسیر د یگری
توی قلبت منو فریاد نكن
دیگه ای رفیق نیمه راه من
از منو گذشته هام یاد نكن

می دونستم كه اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری

از نگاهت عاقبت رخ بردم
همه نامه هاتو سوزوندم
پر دادم قناری های خسته رو
توی باغچه گلا رو خشكوندم

می دونستم كه اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری

گفتی كه سپر بلاتم
هر جایی بری باهاتم
همسفر با لحظه هاتم


جاوا اسكریپت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات