یکشنبه 10 بهمن 1389

مستی از مهستی

   نوشته شده توسط: علی غم زاده    

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی كنه
غم با من زاده شده منو رها نمیكنه
منو رها نمیكنه،منو رها نمیكنه

شب كه از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی كوچه های شب
با صدای پاش میاد

من غمای كهنمو بر می دارم
كه توی میخونه ها جا بزارم

می بینم یكی می یاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز می خونه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیكنه
غم با من زاده شده منو رها نمیكنه
منو رها نمیكنه ، منو رها نمیكنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دل می خواد با یكی حرف بزنه

كی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه

یكی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیكنه
غم با من زاده شده منو رها نمیكنه
منو رها نمیكنه ، منو رها نمیكنه

خسته از تركی كه بود
خسته از تركی كه هست
راه میفتم كه برم
مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی می خواد

بر میگردم تا ببینم كسی نیست
میبینم غم داره دنبالم میاد
میبینم غم داره دنبالم میاد

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیكنه
غم با من زاده شده منو رها نمیكنه
منو رها نمیكنه ، منو رها نمیكنه


جاوا اسكریپت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات